امشب خیلی خوبه ، چون فردا تعطیله . وای تنبلی . وای وای چه خوبه . تازه یک چیزی رو فهمیدم و اون اینه که بیشترین چیزی که برام مهمه اینه که یکی عاشقم باشه . البته من هم دوستش داشته باشم  ولی اون عاشقم باشه  . جدی میگم !. نمیدونم بقیه آدم ها هم اینجورین یا اینکه من خودخواهم ؟

اون = ؟

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٥
تگ ها :


 

خدا رو شکر ، بعد از این همه سکوت و صبر ، متوجه شدم خیلی هم اوضاع بد نیست . پس همه یکجور نیستند و همه یکجور قضاوت نمیکنند . میفهمند بقیه چه منافعی دارند و بعضی ها فقط و فقط به فکر منافع خودشون هستند طوری که اخلاق دیگه براشون بی معنی میشه و انجام هر کاری مجاز میشه . البته خیلی مهم نیست که بقیه چی فکر میکنن فقط این مهمه که این حلقه فشار که هر روز تنگتر میشد الان یک کم بازتر شده .

پس به دنبال چه چیزی آنطرف تر میگردی ؟

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳
تگ ها :


 

هوا ابری ، وای وای ، انگار داره گریه میکنه ، یعنی من هم دلم میخواد گریه کنم ، از بس هوا بدرنگ و دلگیره . همه جا ساکت . توی کوچه خلوت . یکدونه پرنده هم پر نمیزنه .  بارون هم نمیاد خیالم راحت شه .

ده دقیقه دیگه نازنین ازدواج میکنه . از صمیم قلبم از خدا میخوام که زندگی خوبی رو شروع کنه .

 

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٠
تگ ها :


 

بعضی از آدم ها چنان از خود راضی هستند که حال آدم رو به هم میزنن . از خود راضی با مغرور فرق میکنه . باور کنید توی انگلیسی هم دو کلمه کاملا متفاوته .

خلاصه من خیلی آدم صبوری هستم ولی واقعا دیگه حالمو بهم زده ، حتی بگو یک کامنت کوچولو ، باز هم نتونستم !

امیدوارم بتونم موفق شم . چقدر خوب میشد یک دستگاهی اختراع میشد که تمام اطلاعات یک کتاب رو میفرستاد توی مغز آدم .مطمئنم یک روزی میشه

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۸
تگ ها :


 

چطور هر آدمی میتونه بفهمه که در چه چیزی استعداد داره ؟

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢
تگ ها :


....... !

امروز چند نفر میخوان بره روی اون تپه زیبا ، چه جوری میشه یک نفر آدم  رو به کاری وا داشت ؟!

یک روستا توی یک دره کوچیک که دو طرفش تپه هست . بالای اون تپه ها که وایسی ، چشم انداز فوق العاده ای داره . بوی علف و چوب وخاک . فروردین با بوی بهار و گلهایی که تازه دارن در میان . همه رو میتونی نفس بکشی . اردیبهشت ، مثل بهشته چون تمام گلها باز شدن با یک آفتاب طلایی ، وایسا اون بالا ، چشمهاتو ببند و یک نفس عمیق . از خوشحالی میتونی بالا و پائین بپری . انتهای روستا هم به یک جنگل میرسه که از بالای تپه میتونی ببینی.

یک سوال
چه جوری میشه از رانندگی نترسید ؟ چه جوری میشه یک راننده خوب شد ؟

 

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱
تگ ها :


 

عطر سنبل ، عطر کاج - فیروزه جزایری
فیروزه اسم بامعنی ، مخصوصا برای من که با یادآوری رنگ مورد علاقه ام همراه هست . تمام بعد از ظهر رو همراه کتاب خندیدم و اشک ریختم .
فیروزه جون کاش میتونستم بهت بگم که اون اخلاق ایرانی ها که توی کتاب با این همه احساس مهربونی ازش گفتی داره از بین میره و اعضای خانواده به زور چنگ و دندون بین اعضای کوچکتر خودشون سعی میکنن نگه دارن .

ولی اون موقع که شما از ایران یادتون مونده زمانیه که من هم همیشه با یک لبخند به یادش میفدم

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠
تگ ها :


 

دو تا لاکپشت کوچولوی دیگه هم گرفتم ، آخه اون یکی خیلی تنها بود .حالا احساس بهتری دارم .  قراره هلیا برام یک آکواریم بیاره . امشب هلی من میاد اینجا .

آخرش تلویزیون پلاسما گرفتیم . کاش بالای اون تپه یک خونه داشتیم ، این چیزای قدیمی رو میبردیم اونجا .

 از دیشب تا حالا اینقدر خوابیدم که به اندازه یک هفته خواب ذخیره کنم . نمیدونم ، یک حالتی هستم ، فکر کنم زیاد خوابیدم . دلم میخواد اون کامپیوتر قدیمی رو ببرم بفروشم اما اصلا حوصله ندارم احتمالا باید بشنوم که ۱۰۰ تومن بیشتر نمیخریم فکر کنم دارم خودمو گول میزنم

 

صدای پای مامان جونم میاد

 

  
نویسنده : گل نارنجی ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩
تگ ها :